مهتای بی همتای ما

اولین عید با مهتا(نوروز۹۳)

عید 93 اولین عید مهتا گلی بود که حسابی عیدی گرفتی از فامیل و دوستان روز اول عید که به دیدن مامان جون و باباجونیا رفتیم و از اونجا هم خونه مادر بزرگای من و بابا مهدی عیدی از مامان پری و بابا جون 2 دست لباس خوشگل گرفتی  که یکیش رو روز اول عید تنت کردم و خیلی هم بهت میومد. مامان مریم و بابا جون علی هم یه دلفین تو گردنی طلا دادند.عمه جون هم کیف هلو کیتی خوشگل و..........     اینم مهتا بغل مامان بزرگ مامان الهه در کنار هفت سین ساده   ...
14 بهمن 1393

اولین جشن تولد مهتا

تولد   تولد    تولدت مبارک  روز تولدت یکی از بهترین روزهای زندگی من و بابا مهدی بود . خدا رو شکر که سالم و سلامت یک سال از زندگی شیرینت به خوبی و خوشی گذشت و آرزوی من و بابا مهدی این هست که همیشه شاداب و سلامت و موفق باشی و سالیان سال روز تولدت رو در کنار هم جشن بگیریم.(120 ساله بشی انشاالله عزیز دردونه ما) اولین جشن تولدت رو با حضور مامان بزرگها و بابا بزرگها و عمه جون برگزار کردیم .(دایی جون و زندایی جون هم نبودند  و چند روز بعد از تولدت برای مراسم عروسی اومدن ایران) یه چشن کوچولی ساده گرفتیم ولی خیلی بهمون خوش گذشت و شما هم حسابی دلبری کردی و فقط رقصیدی برامون &nbs...
13 بهمن 1393

دوازدهمین ماه تولد

27 مرداد سال 93 یکسالگی مهتا: وزن مهتا 10.500 کیلوگرم، قد مهتا 75 سانتی متر بارزترین ویژگی مهتا: به اضافه اینکه دور تا دور وسایل رو میگرفتی و راه میرفتی ،پاهات رو به نشانه اینکه بری روی میز یا مبل بلند میکردی .تمام وسایل رو که بیشتر خوراکی بودند رو دوست داشتی برداری و بخوری - کلمات بابا، ماما، ددر، هام  و چند کلمه دیگه میگفتی. روز  یکسالگی باید واکسن میزدی و من  و بابا مهدی هم فکر میکردیم که مثل واکسن های دیگر ماهها ممکنه شمارو اذیت کنه به خاطر همین هم برنامه تولدت رو برای 4 روز بعد یعنی روز جمعه انداختیم . رفتیم و واکسنت رو زدیم و خانم دکتر گفت حالا راحت برید و امشب تولد یکسالگی دخترتون رو بگیرید ،من و با...
12 بهمن 1393

یازدهمین ماه تولد

27تیر سال 93 یازده ماهگی مهتا: وزن مهتا10.400کیلو گرم،قد مهتا 75 سانتی متر بارزترین ویژگی مهتا : دستت رو به لبه هر چیزی میگرفتی و بلند میشدی دور تا دور راه میرفتی -تازه دیگه یاد گرفته بودی چهار دست و پا تند تند راه بری. (مثل فرفره)   ما از نه ماهگی بیصبرانه منتظر چهار دست و پا راه رفتنت بودیم ولی از اونجا که شما حسابی راحت طلب بودی اصلا دوست نداشتی راه بری .چون یکی یک دونه مامان بزرگا و بابا برزگات بودی حسابی لوست کرده بودن و شمار و  مدام بغل میگرفتند به خاطر همین هم به شما بیشتر خوش میگذشت  و اصلا علاقه ای نشون نمیدادی . بر خلاف هرماه که روز ماهگرد تولدت شما رو خوشگل می کردم و کلی ازت عکس مینداختم ، ی...
9 بهمن 1393

دهمین ماه تولد

27خرداد سال 93 ده ماهگی مهتا : وزن مهتا 10.300 کیلوگرم،قد مهتا 74 سانتی متر بارزترین ویژگی مهتا : یاد گرفته بودی که دست دستی کنی و هر وقت میگفتیم دس دسی دست میزدی. کلماتی مثل ددر و ماما می گفتی . هر کسی هم که از در میرفت بیرون بای بای میکردی 25 خرداد اولین تولد من با بودن تو بود و من حس خیلی خوبی نسبت به تولد های دیگه داشتم و بهترین هدیه که میتونستم داشته باشم وجود شیرین تو بود .ایشالا همیشه سالم و شاداب باشی که این بهترین هدیه برای من خواهد بود.   این مداد رنگی ها ، یادگاری مامان مریم هست ..وقتی من بچه بودم و مدرسه میرفتم اصلا نداد ولی شما چون مغز بادومی هنوز یک سالت نشده برای یادگاری داد بهت .این جامدادی ر...
6 بهمن 1393

نهمین ماه تولد

27 اردیبهشت سال 93 نه ماهگی مهتا: وزن مهتا 10 کیلوگرم،قد مهتا 73 سانتی متر بارزترین ویژگی مهتا: در اومدن اولین مروارید-وقتی دمر رو شکمت می خوابیدی دستهات رو رو زمین میزاشتی و تا نصفه بلند میشدی و گردنت رو بالا میاوردی و هر جلو چشات بود و با زبون خودت میگفتی اده.دده   حسابی شیرین زبون شده بودی و بای بای رو یاد گرفته بودی و هرکی باهات بای بای میکرد تو هم دستای کوچولوت رو به صورت بای بای تکان میدادی .شیرین و بانمک و خوردنی شده بودی حسابی اولین مرواریدت هم خونه مامان مریم بودیم و داشتی آ ب میخوردی که یه دفه من و مامان مریم باهم گفتیم صدای تق تق میاد . نکنه دندونت در اومده . نگاه کردیم دیدم که بله .... اولین مرواری...
6 بهمن 1393

هشتمین ماه تولد

27 فروردین سال 93 هشت ماهگی مهتا: وزن مهتا 9.600کیلوگرم،قد مهتا 73 سانتی متر بارزترین ویژگی مهتا : خیلی کم به حالت نشسته خودت رو به سمت جلو میکشوندی.عاشق سیم شارژر موبایل ،کنترل و تلفن بودی وهر وقت این ها رو جلوت میذاشتیم مستقیم میکردی تو دهانت   عاشق فرنی بودی و با اشتها می خوردی - چون دندون داشتی در میاواردی همش دوست داشتی چیزهای سفت گاز بزنی به خاطر همین ما هم همشه یه هویج میدادیم و تو مدتها سرت گرم بود .اسمت رو گذاشته بودیم خرگوش بیدندون   عکسای هشت ماهگیت رو با لباسی که دوست و همکار گلم (نفیسه جون) از مکه یادگاری آوارده بود انداختم خیلی بهت میومد   حسابی...
6 بهمن 1393