خاطرات ۹ ماه شیرین بارداری
سلام دختر گلم.الان که این وبلاگ رو درست میکنم دوست دارم که یه مرور کلی رو ۹ ماه از شیرینترین ماههای زندگیمون رو برای شما داشته باشم تا از اتفاقها و زحماتی که به همه تو این مدت دادم به خصوص به بابا جون مهدی با خبر باشی .دی ماه ۹۱ بود که من سر کار بودم و رفتم بیمارستان کسری برای ازمایش چون دقیقا سر کوچه شرکتمون بود.کلی ذوق داشتم وبیصبرانه من و بابایی منتظر گرفتن جواب بودیم تا عصری برام یکسال گذشت و خدا رو شکر جواب ازماش مثبت بود.باکلی خوشحالی اول به بابا مهدی گفتم و دومین نفر همکار صمیمیم خاله مهسا بخشیانی بود که میدونست.در اولین فرصت از دکتر نادر حشمتی وقت گرفتم تا بریم و صدای قلب کوچولوی شما رو بشنویم.خلاصه اون روز رسید واقای دکتر خیال ما رو از سلامت شما راحت کرد ووقتی صدای قلبت رو شنیدیم منو بابا مهدی از ذوق اشک تو چشامون جمع شد وبعدش با خیال راحت مادر وپدر جونها و عمه الهام و دایی محسن و زندایی جون رو با این خبر خوشحال کردیم.خدا رو شکر روند رشد شما در هر ماه عالی بود ولی من تو شرایط خاصی بودم که مجبور بودم استراحت بیشتری داشته باشم به خاطر همین یک ماه فروردین رو استعلاجی گرفتم وفقط تو خونه بودم.حسابی بابا مهدی رو اذیت کردم همه زحمتای من و شما افتاده بود گردن بابایی.تو ماه پنجم بودم که برای تعیین جنسیت رفتیم.من حسم میگفت بچمون پسره ولی بابا مهدی گفت که نه من میدونم دختره وواقعا بعد از سلامتی کوچولومون من هم دوست داشتم خدا بهم یه دختر گل بده که همین هم شد.بعد از این که فهمیدیم خدا در رحمتش رو به ما باز کرده و دختر شده نینیمون،ماجرای انتخاب اسم رو داشتیم.با بابا مهدی هر کدوم به سلیقه خودمون اسمهایی رو انتخاب کردیم وبعدش از اسمهایی که تولیست دوتامون بود وخوشمون اومد قرعه کشی کردیم تا اسم مهتا انتخاب شد.اینو بگم که کلی خندیدیم چون چند بار قرعه کشی کردیم دوباره منصرف میشدیم.اسمت به معنیه همتا ی ماه هست وما خیلی دوست داشتیم این اسم رو. ماههای خیلی خوب گذشت وما بیصبرانه منتظر رسیدن ماه شهریور بودیم چون شما باید تا اواسط شهریور بدنیا میومدی..تو ماه ۷ بودم که خرید سیسمونی رو شروع کردیم ولی چون مامان الهه خیلی شرایط راه رفتن نداشت طی ۲ روز یه سری وسایلت رو از اینجا گرفتیم و خرید لباسهای شما رو هم دایی محسن وزندایی جون پریسا از المان کردند.کم کم وسایلا رو چیدیم ودیگه طاقتمون تموم شده بود ولی سلامتی شما برای ما مهم تر بود. وارد ماه نهم شدم که دکتری که تحت نظرش بودیم گفت برای به دنیا امدن دخترتون من ایران نیستم و ما هم تصمیم گرفتیم یه دکتر خوب دیگه پیدا کنیم تا اینکه از لطف خدا ،مرتضی جون پسر عمه مامان الهه خانم دکتر الهام اکبری رو معرفی کرد و شما توسط ایشون در روز ۲۷ مرداد سال ۹۲ ساعت ۶:۲۰ دقیقه صبح در بیمارستان فرمانیه پا به این دنیای زیبا گذاشتی .یادم رفت بگم دخترم که شب به دنیا اومدنت مامان مریم هم اومد خونمون وکلی از من و بابا مهدی اخرین عکسای دو نفره رو گرفت. 
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

خاطرات ۹ ماه شیرین بارداری 
